قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
192
تاريخ نگارستان ( فارسى )
است كه راقم سطور را بر خاطر خطور مىكند كه روزى با خواص مقربان نشسته بود و سكهء در دست داشتند نوشتهء او را خوانده كه فرمود نام دوازده امام است يكى از حضار گفت كه در كدام زمان بوده باشد و بنام كه تواند بود ميرزا گفت به زمان و بنام نيست همانشخص گفت هرجا بنوعى شما را اعتقاد دارند پادشاه گفت هركس هرنوع اعتقاد دارد گو ميدار من بطريق اجداد خود ميباشم القصه جوهر حسب الامر سنهء 362 اثنتين و ستين و ثلثمأة بعمارت بلدهء قاهره معزه كه در ميان قسطاط و مصر كهنه و عين الشمس است و الحال مصر آنست قيام نمود و از راه افرنجيه و افريقيه كه بلاد معتبريست بدانجا انتقال نمود و آن را دار السلطنة گردانيد و در وقتى كه بدانجا مىآمد از جملهء اسباب او پانزده هزار شتر و ده هزار استر زر خالص بود كه همراه خود بدانجا نقل كرده و خازنان هرروز صندوقى از زر حسب الامر در پيش بارگاه نهاده صلاى عام درميدادند چون معز در سنهء 361 احدى و ستين و ثلثمأة از افريقيه متوجه مصر شد امير ابو الفتح صيحامى نام شخصى را در آنولايت بنيابت خود قرار داده و جاى داد و او مدت دوازده سال در آن ممالك لواى استقلال افراشته بمراسم سلطنت قيام نمود گويند ويرا در يكروز چهارصد نبيره متولد شده خدا ويرا در آن روز هند و پسرى نيز كرامت فرموده بعد از وى سلطنت آنمملكت بدوسه واسطه بابو على تميم رسيد وى مدت پنجاه و شش سال در حكومت گذرانيد و زياده از صد نفر اولاد ذكور و شصت دختر داشته . [ 347 - معز فاطمى خليفهء مصر . ] 347 حكايت گويند معز در علم نجوم مهارت داشت چنان كه در حين رحلت زايچهء طالع خود را مطالعه نموده بيكى از اهل تنجيم گفت كه طالع بقاطعى رسيده حال چگونه خواهد بود منجم گفت چند روزى از انظار اغيار مستور بايد بود تا آن نحوست درگذرد معز گفت اينها چه فايده دارد هنگام غروب آفتاب غروب آفتاب حياتست لاجرم اركان دولت را حاضر ساخته وصيتى كه داشت بجاى آورد در روضة الصفا مذكور است در حينى كه معز در مهديه بود قيصر روم پيكى نزد وى ارسال داشت اتفاقا همان شخص بمصر برسالت آمده بود معز در خلوتى به او گفت هيچ ياد دارى كه در نوبت اول به تو ميگفتم كه روزى باشد كه مملكت مصر به تصرف ما درآمده بار ديگر تو در اينجا پيش ما آئى اين آن روز است اميد كه نوبت ديگر بيائى و ما را بر سرير خلافت بغداد باستقلال بينى شخص مذكور زمين خدمت بوسيده گفت اگر اشارت باشد سخنى كه بخاطر رسيده معروض دارم گفت بگوى گفت در آن نوبت كمال سطوت و صلابت و غايت شوكت و مهابتى كه در جبين شما بود الحال از آن اثرى نمانده سر درين چه باشد معز از اين سخن درهم شده در ساعت تب كرد و هم در آن اوقات درگذشت .